اعتماد

 

 

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل

گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که

 بسیار شادمان و خوشحال است به او گفت چه طور در چنین وضعی

 می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا

وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم

 در حالی که به او اعتماد  دارم؟

 

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم

که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی

دهد و من خدایی دارم که  مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود

 هستم!!؟

آیا شما هم این نیمکت را داريد؟

 
   روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ي کاخ خود مشغول قدم
 
زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی
 
دید. از او پرسید:
 تو برای چی این‌جا قدم می‌زنی و برای چی نگهبانی
 
می‌دی؟
 سرباز دستپاچه جواب داد قربان مرا افسر گارد این‌جا
 
گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
 
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این
 
جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه‌ي قرار گرفتن
 
سربازها سر پست‌ها را به من داده من هم به همان روال
 
کار را ادامه دادم!
 
مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را می‌دانم، زمانی
 
که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به
 
افسر گارد گفت نگهبانی را این‌جا بگذارند تا تو روی
 
نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!
 
و از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی این‌جا
 
قدم می‌زند!
 
فلسفه‌ي عمل تمام شده، ولی عملِ فاقدِ منطق، هنوز
 
ادامه دارد!
 
آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه
 
مشاهده می‌کنید؟؟؟