بدون ملاحظه

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم
خيلی کم می خنديم،
خيلی تند رانندگی می کنيم،
خيلی زودعصبانی می شويم،
تا ديروقت بيدار می مانيم،
خيلی خسته از خواب برمی خيزيم،
 
 
ادامه نوشته

یکی از نامه های زیبای بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی

نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه

 زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه

نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد

برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود

غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم

برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی

بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از

دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی

ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر

دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم

 در دلش ثبت شویم!!!

 

 

مداد رنگی

ما انسانها

مثل مداد رنگی هستیم ...


شاید رنگ مورد علاقه ی هم نباشیم

 
اما روزی

برای کامل کردن نقاشی هایمان

 به دنبال هم خواهیم گشت...!!!

ثروت کوروش

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت:

 چرا از غنیمت‌های جنگی چیزی را برای خود بر نمی‌داری و همه را

به سربازانت می‌بخشی؟

کورش گفت:

 اگر غنیمت‌های جنگی را نمی‌بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت؛ سپس کورش یکی از

سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به

مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش

را به گوششان رسانید.

 

مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.

وقتی که مال‌های گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس

 انتظار داشت، بسیار بیشتر بود!

کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش

 خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم.

زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی‌بهره اند مثل این

می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که  مبادا کسی آن را ببرد

و بخششی که پاداشش اعتماد است بزرگترین گنج هاست!!!

 

 

به اندازه ی خودت

 
زن تنگدستی کارش تهیه کره بود. او کره ها را به شکل
 بسته های یک کیلویى در می آورد و همسرش آنها را
برای فروش به یکى از بقالى های شهر مى برد تا در
مقابل مایحتاج خانه را بخرد.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت
 آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر بسته را ۹۰۰ گرم
دید.او حسابی عصبانى شد و روز بعد به مرد تنگدست گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم. تو کره ها را در بسته های یک
 کیلویی به من مى فروشى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم
است.
مرد تنگدست ناراحت شد ...
سرش را پایین انداخت و گفت:
ما در خانه ترازو نداریم. من یک کیلو شکر از شما خریدم
و آن را به عنوان وزنه قرار داده ام.

 

یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه
گرفته ایم...!!!

 

 

آیا می‌دانستید

Join Gevo Group

آیا می‌دانستید که؛ ریحان خاصیت ضد پیری دارد؟

آیا می‌دانستید که؛ زنان زودتر از مردان یخ می‌زنند؟

...

 

ادامه نوشته

به دنبال واژه

به دنبال واژه ها مباش….

 

کلمات فریبمان می دهند

وقتی اولین حرف الفبا، کلاه سرش برود

 

 فاتحه کلمات را باید خواند!!!

 

مترسک

از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی

به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی

هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم :

راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

 

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه

 

درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!